غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

476

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بنام اوست خواجه نصير الدين محمد طوسى را بر سبيل كره بقلعهء الموت برد و خواجه تا ايام استيلاء هلاكو خان بر قلاع ملاحده در آن حصار ماند و علاء الدين در اوايل حال پسر خود ركن الدين خورشاهرا بولايت عهد معين گردانيد و در اواخر از ركن الدين رنجيده گفت وليعهد پسر ديگر منست اما اسمعيليه التفات به اين سخن نكردند و گفتند اعتبار نص اول دارد بناء على هذا ميان پدر و پسر منازعت روى نموده ركن الدين از علاء الدين متوهم شد و حسن مازندرانيرا بر آن داشت كه او را بكشت در روضة الصفا اين عبارت مسطور است كه چون اسباب هلاكت علاء الدين مرتب شد حسن مازندرانى كه مردى مسلمان بود و با وجود آثار شيب علاء الدين با وى تعلق و محبت ميورزيد و بلكه امرى كه زبان خامه بجهة حيا از تقرير آن گنگ و لال است با او بجاى مىآورد باستصواب ركن الدين قاصد جان آن نابكار شده انتهاز فرصت مينمود تا بحسب اتفاق روزى علاء الدين شراب خورده در خانه كه از چوب و نى متصل باسطبل گوسفندان ساخته بودند بخواب رفت و در نيمشب تبرى بر گردن او زدند كه ديگر سر برنياورد و كان ذلك فى شوال سنه ثلث و خمسين و ستمائه مدت سلطنت علاء الدين سى و پنجسال بود و اوقات حياتش چهل و چهار سال و كسرى از جملهء شعرا مولانا شمس الدين ايوب طاوسى معاصر علاء الدين بود و در مرثيهء او بر سبيل مزاح اين دو بيت نظم نمود نظم چون بوقت قبض‌روحش يافت عزرائيل مست * برد سوى قمطريران تا خمارش بشكند كاسه‌داران جهنم آمدندش پيش‌باز * تا نشاط دوستكامى در كنارش بشكند و از جملهء مشايخ روزگار شيخ جمال الدين كيلى در عصر علاء الدين محمد در قزوين بارشاد خلايق اشتغال داشت و علاء الدين را بشيخ جمال الدين ارادت تمام بود چنانچه روزى در وقت مستى شخصى مكتوب شيخ بدست او داد علاء الدين در غضب رفته فرمود تا آنكس را صد چوب زدند و گفت اى شقى جاهل در زمان مستى رقعهء شيخ را به من مىدهى صبر مىبايست كرد تا من هشيار شده بحمام روم و غسل بجا آورده بيرون آيم و دايم علاء الدين بر مردم قزوين منت نهاده ميگفت اگر حضرت شيخ در آن بلده نبودى من خاك قزوين را در توبره كرده به الموت ميبردم و هرساله علاء الدين مبلغ پانصد دينار زر سرخ برسم نذر نزد شيخ جمال الدين ميفرستاد و شيخ آن وجه را گرفته بمايحتاج خود مصروف مىداشت و ازين جهة بعضى از اهل حسد زبان سرزنش بر شيخ گشاده گفتند ادرارات پادشاه فارس را بمردم مىدهد و مال ملاحده را مىخورد و شيخ اين سخن شنيده گفت ائمه دين چون مال اين جماعت را بعنف ميگيرند حلال مىدانند و برين تقدير ايشان هرچه بارادت خود به كسى ميدهند حليت آن بطريق اولى لازم مىآيد وفات شيخ جمال الدين در قزوين روى نمود و يكى از شعرا در تاريخ آن واقعه اين قطعه نظم فرمود قطعه جمال ملت و دين قطب اولياء خدا * كه آستانهء او بود قبلهء ابدال بسال ششصد و پنجاه و يك به حضرت رفت * شب دوشنبه روز چهارم شوال